تبلیغات
و خدایی که همین نزدیکیست - قبر خالی
 
و خدایی که همین نزدیکیست
شاید این جمعه بیاید شاید.....
سه شنبه 1389/10/21


براساس یك ماجراى واقعى
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.
در وزن ثابت زمان، پیاله پیاله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبار روى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم. سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهایم را بى رنگ مى كرد.
مروارید هاى بدلى از گردنبند زمان مى ریخت، مثل روزهایى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.
یادم مى آید از همان لحظه هایى كه چشم گشودم جاى دست هایت روى شانه هاى یخ زده ام خالى بود.
وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هایشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهایى.
یك روز بابا نشانى قبرت را داد.
مثل همه آدم هایى كه نمى دانند چطور باید مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور این خبرتكان دهنده را به من بگوید.
اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.
وقتى بادهاى ملایم شروع به وزیدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.
مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همین اسمت را «نسیم» گذاشتیم.كاش مى دیدى در آن روزهاى یكنواخت چطورهر روز دوان دوان یك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.
بچه ها خستگى هایشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...
آن ها سیر تا پیاز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و دیگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعریف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.
سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسینه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ریخت.
شب ها خواب بیدارى مى دیدم.
انگارهیچ وقت بیدار نبودم.
بابا مى گفت سال ها پیش در شهرى بزرگ خانه اى داشتیم اما بعد از مردن تو این ده را براى رسیدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.
وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برایم كمى گفت. هرچه صندوقچه قدیمى روى طاقچه را زیر و رو كردم یك عكس بیشتر از تو پیدا نكردم.
عكس را در كیف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.
فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبیه تو زیبا و موطلایى خواهم شد!
دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما یك روز حالم درحیاط مدرسه بد شد.
خانم ناظم گفت سرایدار را بفرستید بابایش را بیاورد.
شك كردم.
آخر اگر این اتفاق براى هر كدام از بچه هاى دیگر مى افتاد خانم «فنایى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.
همان موقع بود كه فهمیدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.
از آن روز به بعد دیگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.
مى دیدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهمیدم همه از روى ترحم است.
بچگى بود و یك دنیا فكر نپخته.
بهار و عید داشت مى آمد ،
عید.
تخم مرغ هاى رنگ شده.
هفت سین و سبزه هاى تازه جوانه زده.
بوى عید اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.
حال بابا هم بهتر از من نبود.
آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.
«مجنون آسمان «لیلا»ى عاشق را از زمین خانه مان ربوده است انگار... » باباهمیشه این را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى این كه بگوید مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، لیلا!
خیلى وقت پیش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همین دست هاى كوچكم.
هرروز هوایش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهایى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسیم. نسیمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برایت به جا بیاورد.
........................
اما درست ۶ سال پیش در آخرین غروب اسفند اتفاق عجیبى افتاد. برایت هفت سین آماده كردم.
بابا این كار را دوست نداشت اما آخرش حریفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.
سینى مسى بزرگى از بازار خریدم وبا جان و دل «سین» ها را برایت چیدم.
وقتى به انتهاى گورستان رسیدم یك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكیده گیلاس در زمستان.
چند كارگر با بیل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.
سینى هفت سین از دستم افتاد.
به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكیه دادم.
جیغ زدم.
با ناخن هاى ریزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.
دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.
زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.
گفتم آهاى...! این قبر مادرمن است، ولش كنید.دست بردارید. دور شوید. چه كار مى كنید ؟
بعد از هوش رفتم. روى زمین افتادم...
كارگرها زن مرده شور را پیدا كردند و بالا سرم آوردند.
وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى دیدم.
با نفس بریده گفتم چطور جرأت كردید خانه مادرم را خراب كنید.
زن پیر با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !
دهانم بسته شده بود.
شاید مى خواستند با این دروغ سرو صدایم بخوابد.
اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !
بابا سال ها پیش این قبردروغین را براى تو خریده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگوید مرده اى.
باورش برایم سخت بود و هنوزهم هست.
همان روز با صورتى خیس رفتم پیش بابا. نمى دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.
تا به بابا برسم هزار و یك سؤال در ذهنم نقش بست.
آن روز مروارید هاى بدلى دیگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.
حقیقتى مخوف در خواب هاى بیدار و بیدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.
بالاخره بابا را دیدم.
شاید هیچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغین مادر دستش را پیش من رو كند.
گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟
بابا هق هق گریست.
سر زخم هاى كهنه اش با این سؤالم بازشد انگار.
آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمین فرو رود اما به این سؤالم جواب ندهد.
با دیدن چهره در همم از پا در آمد.
دریك لحظه به اندازه هزاران سال پیر شد.
بعد برایم گفت كه چقدرعاشق هم بوده اید و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشیده و لیلا لیلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.
چشم هایش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.
گویى هزاران سال عاشقت بوده و هست.
بابا قصه زیباى روزى را برایم تعریف كرد كه بالاخره برادرهایت را براى ازدواج راضى كرده بود.
بابا گفت : «زیر یك سقف رفتیم. با عشق. وقتى لیلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاریم نسیم.»
گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بریده اش شنیده مى شد. در میان گریه خندیدنش مثل خرناسه هاى یك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.
بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگوید رویش را برگرداند.
«اما همین كه تو به دنیا آمدى گفت دیگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.
لیلاى من طلاق گرفت و رفت، براى همیشه.
بعد از مدتى شنیدم با یكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.لیلا خیانت كرد نسیم جان!
این حق من و تو نبود.
از همان روزدیگر برایم مرد.
در آن شهر بزرگ غریب هیچ آشنایى نداشتم.
پدر و مادرم درشهر دیگر زندگى مى كردند.
قبلا هشدار داده و گفته بودند لیلا تكه ما نیست بیا پى یكى از دختران شهر خودمان. اما زیر بار نرفتم. همین شد كه دستت را گرفتم و به این ده آوردمت.
همان موقع هم سنگ قبرى خالى خریدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگویم آن جاست.
زیر خروارها خاطره.»
.....................................
مادر! حالا نسیمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملایم و ناملایم این سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟
دلم مى خواهد بدانم به كدامین جرم دختر یك روزه ات را براى همیشه تنها گذاشتى و رفتى ؟
هنوز براى دیدنت بر سر این قبر مى آیم.
شنیده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گریه مى كنى مرده ندارد» اما هیچ گاه معنى این حرف را نفهمیده بودم.
هنوز هم منتظر مى نشینم.
تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.
به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.
حالا دیگر حتى در این گورستان هم كسى را ندارم.
دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذایى بیاورى كه گرم باشد مادر.در دنیاى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زیر قبرى خیالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!



نوع مطلب :
برچسب ها : و خدایی که همین نزدیکیست، داستان مذهبی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 1397/08/6 15:05
Hmm is anyone else experiencing problems with the pictures on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the blog.

Any feed-back would be greatly appreciated.
دوشنبه 1397/07/30 05:05
I'm amazed, I have to admit. Seldom do I come across
a blog that's both equally educative and engaging, and let me tell
you, you've hit the nail on the head. The issue is an issue that too few people are speaking intelligently about.
I am very happy that I came across this during
my search for something relating to this.
پنجشنبه 1397/07/26 04:56
What's up friends, its impressive article concerning educationand
entirely explained, keep it up all the time.
جمعه 1397/07/20 18:09
I am regular reader, how are you everybody? This article
posted at this web page is really good.
جمعه 1397/07/20 02:04
Thanks on your marvelous posting! I really enjoyed reading it, you may be a great author.I will be sure to bookmark your
blog and will come back very soon. I want to encourage you
to ultimately continue your great writing, have a nice holiday weekend!
پنجشنبه 1397/07/19 04:04
I read this article completely regarding the resemblance of most up-to-date and earlier technologies, it's remarkable article.
سه شنبه 1397/07/17 02:59
It's not my first time to go to see this web page, i am browsing this web page dailly and get good information from here all the time.
دوشنبه 1397/06/26 17:48
A cross trainer enables one to somehow use a "home based gym" where one could exercise.
Check online reviews to see if other medication is noticing your model falling apart.
It can also allow you to lift up your burned calories
for a lot of hours after yur exercise.
دوشنبه 1397/06/26 13:40
Contemplate the fabric of the baby carrier you choose.
دوشنبه 1397/06/26 08:19
There are now many golf GPS units out there to select from, however you should look
into some of the specifications of thhe device before purchasing.

This is on top from the cost with the device itself, so component that to your budget.
If yours does, you may want to learn how to use this feature on your first several rounds.
دوشنبه 1397/06/26 06:18
Sunds similar to search engine advertising and marketing,
doesn't it?
یکشنبه 1397/06/25 22:24
Award Profitable Baby Carriers and Toddler carriers.
یکشنبه 1397/06/25 14:01
Interestingly, if you are perhaps not obsessed with
changing your guy is when he will make efforts to improve
in a way that attract you.
یکشنبه 1397/06/25 12:35
There are different nozzles for various forms of jobs plus some models have pressure adjustment settings.
Many times a fairly easy cold water electric pressure washer is adequate quite well.

Tam Le, Managing Director of Australian commercial cleaning
company Steamaster, comments that, "If cleaning times are cut inside the other half of this employee's time can be utilized elsewhere within the business where they can be a larger asset.
یکشنبه 1397/06/25 11:44
Very interesting detɑils you have rеmarked, appreciate
it fοr poѕting . "Without courage, wisdom bears no fruit." by Baltasar Gracian.
یکشنبه 1397/06/25 11:02
The sling must both help aand comprise the child.
یکشنبه 1397/06/25 10:31
The Smyrna treadmill offers sufficient running
room having its 20 inch wide by 60 inch long running surface.

If the cushioning is way too soft, it's like running on sand, which
gives a tremendous workout, and often will significantly slow your speed.

Solidity, stability, along with a smooth drive train are 3 things customers expect from the smoth machine.
یکشنبه 1397/06/25 09:49
Hi! Would you mind if I share your blog with my twitter group?
There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Thanks
یکشنبه 1397/06/25 03:05
There's nothing worse than finding a new sofa or curtains to discover they don't really fit so keep a measuring tape handy in your tool box.
Make sure that the queue of sight through the area the laser leveler to the workshop(s) iis obvious, ensure inadvertently block a line that
is certainly being projected with a surface. Easy to use giving, which
can give you an easy way of attaining your target.
شنبه 1397/06/24 22:32
Electronic or motorized treadmills, conversely, run using
electricity and also have a more defined adjustment system.
But what exactly are the characteristics that produce a treadmill create the title of best
treadmill for homee use. Jogging on the crisp fall evening is a lot diverse from attempting
to hit the pavement for any great jog inside heat of a scorching summer day or
in the freezing chill of a snowy January.
شنبه 1397/06/24 16:51
Thank үou for helping оut, good info. "Considering how dangerous everything is, nothing is really very frightening." by Gertrude
Stein.
شنبه 1397/06/24 14:18
This simple design has save tens and thousands
of people from losing a submit these machines. Why would the operator stick their hand in such a dangerous device?
شنبه 1397/06/24 13:04
The next red hotel in St. Petersburg could be the Vinoy.
سه شنبه 1397/06/6 16:56
I don't know if it's just me or if everybody else experiencing issues with your website.

It looks like some of the text in your posts are running
off the screen. Can somebody else please comment and let me know if this
is happening to them as well? This could be a issue with my
web browser because I've had this happen before.
Thanks
جمعه 1397/06/2 04:34
Pretty part of content. I just stumbled upon your
weblog and in accession capital to assert that I get actually enjoyed
account your weblog posts. Anyway I will be
subscribing on your augment and even I achievement you get admission to consistently rapidly.
پنجشنبه 1397/06/1 16:56
Fastidious response in return of this issue with real arguments and telling all on the topic of that.
چهارشنبه 1397/05/31 18:12
Every weekend i used to pay a visit this website, because i wish for enjoyment, since this this web site conations genuinely pleasant funny data too.
جمعه 1397/05/19 13:51
Every weekend i used to pay a visit this website, for the
reason that i wish for enjoyment, for the reason that this this web site conations in fact pleasant
funny stuff too.
یکشنبه 1397/04/10 06:36
hello!,I like your writing so a lot! proportion we be in contact extra approximately
your post on AOL? I require an expert in this space to unravel my
problem. May be that is you! Taking a look ahead to look you.
جمعه 1397/04/8 12:33
You really make it appear so easy with your presentation but I to
find this matter to be really one thing which I feel I might never
understand. It seems too complex and very wide for me.
I'm having a look forward in your subsequent publish, I'll attempt to get the cling of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی